تبليغاتX
آدامي

آدامي

يواشكي ولي راستكي

 

ما هیچ،

ما نگاه........

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 2:31 قبل از ظهر  توسط مهدي 

 

 

........

و چقدر لذت بخشه گم شدن تو تکرار سه باره ی بینهایت!!!

.

.

.

.

.

.

.

+ نوشته شده در  جمعه 22 آبان1388ساعت 0:44 قبل از ظهر  توسط مهدي 

 

امشب آسمون جالبی داشتم

حتی ماه کامل ( منهای یه گاز ) نتونست جلوی دیده شدن بادبادکی ها رو بگیره!

چون من نخواستم!!!!!

.

.

.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 2:57 قبل از ظهر  توسط مهدي 

ای بابا!

 

حالا بعدا اینجا یه چیز مینویسم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 2:16 قبل از ظهر  توسط مهدي 

امشب....

 

امشب هم تنم و هم روحم بوی دود گرفت................

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 3:20 قبل از ظهر  توسط مهدي 

این داستان واقعی ...

 

پیرمرد دانا رو به پسر جوون کرد و گفت:

هر وقت کار اشتباهی انجام دادی یه میخ به دیوار بکوب و هر وقت اون کارت رو جبران کردی یه دونه میخ از رو دیوار کم کن

.

.

.

پسر جوون الان بزرگ شده و تو کشورش معروفه به مردِ خونه میخی!

میگن الانم در حال مذاکره با مقامات چینی برای گرفتن مجوز میخ کوبوندن رو دیوار چینه

.

.

.

پ.ن: پیر مرد دانا ۵ سال بعد فوت کرد ( با کوله باری از تجربه که ترجیح داد قایمش کنه تا اینکه دست هر کسی نیوفته!)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 1:11 قبل از ظهر  توسط مهدي 

 

درسته که

" یا رفیق من لا رفیق له"

اما دلت می خواد گاهی یقه بگیری بچسبونی به دیوار بگی : نفهم! یه چیزایی رو بفهم!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت 4:3 قبل از ظهر  توسط مهدي 

 

اگه یه گاو داشتم که اسمش گلمار بود........

بهش میگفتم :

-درست مثل اینه که بخوای به یه سنجاب بگی دوسش داری!

اما در نهایت گازت میگیره!

بدون اینکه بفهمه .....

بعد گلمار تو دلش میگفت:

می فهمم چی میگی! خدا نیامرزه اونی رو که کوچه علی چپ رو اختراع کرد!!!!

.

.

.

هزار ماشالا به گلمار! هزار ماشالا.....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت 4:2 قبل از ظهر  توسط مهدي 

خوش اومدید

 

چند روز پیش به خودم گفتم:

گربه هم گربه های های قدیم

به یه ماهی قرمز قانع بودن

اما الان میرن سراغ گرون مرونا!

یه چند روزی هی همزمان با حرص خوردن میگفتم: خب گربه هم حق داره. وقتی بهش غذا ندن ....

.

.

.

همزمان با عوض کردن آب دیدم نه!!!!

کسی خورده نشه و فقط آب تیره باعث شده ....

.

.

.

اینکه شما رو نمی بینیم بر میگرده به اینکه صاف و زلال نیستیم

ممکنه واسه خودمون کلی بهونه هم بیاریم که چرا نیستی

اما هستی

همیشه

این ماییم که  نیستیم

.

.

.

 امیدوارم لیاقت اینو داشته باشم که دوستای خوبت یه کولر جلوی ما هم بگیرن تا لذت اون نسیمی که وعده دادی رو بچشیم

خوش اومدید!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 9:38 قبل از ظهر  توسط مهدي  | 

پرواز

 

امروز توی مغازه وقتی داشتم از دیدن ماهی های جدید قرمز که فرید گفت تازه اومده لذت میبردم و دو تایی کیف میکردیم گفتم:

- راستی فرید! اون سایت رو که گفته بودم راه انداختیم....

-جدی؟!!! چه خوب، آدرسشو بده تا ببینم چه کردی

- خب راستش همه زحمتش با فرشته ی نگهبان توله گرگا بود! ( این اسم همین الان به ذهنم رسید)

- باید آدم جالبی باشه........ خب، چیا توش دارین

- ......................... با شروع فصل شکار یه جا هم واسه پرنده ها گذاشتیم.......

.

.

.

- نیم ساعت بعد، روی پله های جلوی مغازه در حال چای خوردن.

فرید: .............................

من: دقیقا حق با تو بود فرید، اینکه تنها چیزی که قابل تحمل نیست دیدن پرواز نکردنه دوباره ی پرنده هاست اصلا این نیست که ما آدمای خوبی هستیم

اتفاقا اینقدر بد شدیم که چون خودمون حسرت پرواز به دلمون مونده داریم یه جای دیگه دنبالش میگردیم

که نمیخوایم یکی دیگه مثل ما دلتنگ باشه و .....

که چقدر لجن شدیم و خودمونو میزنیم به اون راه!

و دلمون به چیزی خوشه که اصلا دلش به هیچ چیز ما خوش نیست

و فراموش کردیم چیزی رو که همه چیزش ماییم

و افتادیم توی جاده ی یه طرفه و اصلا خجالت هم نمیکشیم

 

و چقدر ..........

* چقدر؟؟   خیلی!!!!!!

 

( گاهی وقتا دیدن یه چشمک روشن از صد تا سیلی و تو سری مفیدتره)

اهدنا الصراط المستقیم

و خواهش میکنیم اینبار

لا تزع قلوبنا بعد اذ هدیتنا

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 مهر1388ساعت 4:7 قبل از ظهر  توسط مهدي 

گلمار 2

 

اگه یه گاو داشتم که اسمش گلمار بود..................

.

.

.

الان دیگه خانومی شده بود واسه خودش

بعید هم نبود بهم بگه:

میشه اسمم رو بزاری ریرا؟              !!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 3:7 بعد از ظهر  توسط مهدي  | 

آهااااااااااااااااااااااااااااااااااااای!

 

 

can you speak

  

english

 

 

 

 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 3:24 قبل از ظهر  توسط مهدي 

تا خودمم یادت نرفته بگم....

 

یک ماه و چند روز پیش

تولدت مبارک

جشنتم مثه خودت یواشکیه!

تا کسی فلان هیولا رو به رخ ما نکشه!!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 4:40 قبل از ظهر  توسط مهدي 

 

من: میگم جناب مشتری، چرا من که اکثر شبا مشتری پرو پا قرص ماهم کسی به کسی نمیگه که ....

مشتری:  آخه قبلا گفته بودی نمیخوای بشی مثل هرنان! مثل اون اگه عاشق خود ماه بشی اونوقت...

من : یعنی حتما هرنان عاشق خود ماه شده بود؟

مشتری : دست کمش هر چی رو اون تو دیده بود خفه شد و فقط زل زد، از یواشکی فقط ادعاش رو نداشت

من: -------------------------------------------

.

.

.

( تو که فکر نمیکنی من واسه این  حرف جواب داشتم؟؟؟!!!)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 2:2 قبل از ظهر  توسط مهدي 

 

میلی کمین گرفته

پلنگانه در دلم

تا آهوی تو کی به کمینگاه  میرسد......

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 4:30 قبل از ظهر  توسط مهدي 

هی! تو!!!!

 

لابد دوسم داری که گذاشتی تو وسط مرداد ماه زیر بارون قدم بزنم!

سرما خوردگی و این حرفا مهم نیست

مهم خروجی کاره که همیشه مثبته!!!!

شاخ هم نداره!

 لیوانم رو میبرم زیر بارون

تا نیمه ی خالیش هم پر شه.............

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 1:47 قبل از ظهر  توسط مهدي 

 

چند روز بود بی حال بودم

نه که  مریض باشم

خسته هم نبودم

فقط بی حال بودم

صبح به خودم گفتم حتما روز جالبی میشه

آخه کلی همه رنگی شدن

شربت بازی و به بهونه واسه ساسی مانکن!

همین جور از صبح همه جا پیاده .....

دیدن شادی مردم همیشه شادم می کنه

اما،

* دوای درد تو در طبله ی این عطار نیست*

.

.

.

بالاخره پیدا شد......

و چی از این بهتر!

شب خوبی شد

و الان صندلی و گل و یه آسمون

( گل فروش سر خیابون هنوز یادش بود با دیدن من باید چه شاخه گلی رو حساب کنه)

و من هیچ شاهدی جز اون یه دونه ستاره که به زور پیدا شد ندارم!

که ........

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 مرداد1388ساعت 4:4 قبل از ظهر  توسط مهدي 

دقیقا، نمیشه که ......

 

 

نیمه شب شصت پاش تیر می کشید

دوستشم  وینیستون!

.

.

.

خدا، تو، دوباره بیچاره شدن

لبخند مصنوعی

اونم واسه کی؟

خدا!

نزدیک بود وحی نازل بشه که : خر خودتی دلتنگ!

که قرار فوتبال به داد رسید

بعدشم که برق رفت

حالا تو تاریکی هی دور خودت بچرخ........

.

.

.

و بستنی پایان ماجرا نبود

من اینجام

مینویسم

شاید یه روز فهمیدی که چی مینوسم

یکی هفته پیش پرسید:

شیری یا روباه؟

آخه قرار بود.......

نه روباه بود نه شیر

شاید باید آدم می بود

.

.

.

خوابم نمیاد

اصلا حوصله ی کتاب ندارم

حوصله ویرایش هم ندارم

خیلی هنر کنم فونتش رو آبی کنم!!!

ولش کن اصلا

مگه نه که نیست بالاتر از سیاهی رنگ....

 آدامی ببخشید که هزاران صفحه بهت بدهکارم!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 4:30 قبل از ظهر  توسط مهدي 

 

اون بنده خدایی هست که خیلی دلبره

از جنیفر لوپز اونا بهتره

نی ناش ناشم بلده

.

.

.

 

تو از اونم بهتری!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط مهدي 

با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی

 

یکی پرسید :

چرا آپ نمیکنی؟

.

.

.

میخواستم هوار بکشم:

کجاییییییییییییییییی؟؟؟؟!!!!!!!!!

بعد دیدم خیلی وقته یادم رفته خودم کجام!!!

.

.

.

مهدی داری چیکار میکنی؟!!!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 2:20 قبل از ظهر  توسط مهدي  | 

 

امشب وقتی واسه خودم و خودت نشسته بودم تو اتاقم...

یه وجود که بطور قراردادی بهش خدا میگیم از این طرف

و یه چیز  دیگه که بطور قراردادی بهش میگیم شیطون از اون طرف ....

.

.

.

خیلی پیش اومده که این دوتا با هم تو من رو در  رو بشن

مهم نیست که اغلب کی این وسط شاه میشه!

مهم اینه امشب واسه اولین بار نفهمیدم کی به کیه!!!!

کدومشون کدومن و .......

( خدایا!

 تا خفه نشدم بیا)

.

.

.

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 اسفند1387ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط مهدي  | 

 

یه نور خفیف از پنجره ی اتاق بالاییم میاد تو باغچه

و من بعد اینهمه مدت حیاط گذرونی شبونه واسه اولین بار نگام میوفته به جوونه های درخت که تو دل تاریکی....

احساس دیدنش قشنگ تر از دیدن خودش تو روز بود

اونم تو همچین شبی.....

مثل خودم............

راستی!!!

من!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 اسفند1387ساعت 0:22 قبل از ظهر  توسط مهدي  | 

 

یکی اون قدیما گفت: هو   هو 

بعضیا پرسیدن: چی؟؟!  چی؟؟!

دوبارا تکرار کرد : هو   هو

بازم پرسیدن: چی؟؟!  چی؟!!

و واسه اینکه  بقیه بفهمن که چی گفت از اون روز شروع کردن به یه مسافرت در طول زمان

.

.

.

شاید بخاطر همینه که صدای سفر اینه: هو  هو  چی چی.......

.

.

.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 0:42 قبل از ظهر  توسط مهدي  | 

اعوذ بالله من شر نفسی (1)

 

.

.

.

و فرزندانش را همان بازماندگان روی زمین قرار دادیم........

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 9 اسفند1387ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط مهدي 

 

 

دیگه بهتون نیست

شده بهش!

دیگه چیزی به دردش میخوره

چون اصولا دیگه دردی نداره!

چون دیگه رفت پیش مامان بزرگ........................

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 بهمن1387ساعت 2:58 قبل از ظهر  توسط مهدي  | 

اس ام اس پادشاه ایستگاه اتوبوس

 

 هیچکس همراه نیست

.

.

.

تنهای اول.............

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 0:35 قبل از ظهر  توسط مهدي 

 

 

همه چی از وقتی شروع شد که جای اینکه بازم بگم : وه! چه سنگای قلمبه ی قشنگی.....

گفتم: اون یال واسه صعود مناسبتره.........

و به جای لذت بردن از نسیم و رها شدن تو یه چیزی که نمی دونم چیه.......

سرعت باد رو وقتی به اون شیب میرسه حساب  کردم و ..........

.

.

.

روزای خوبی بود

باید بعضی دونسته هارو فراموش کرد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 بهمن1387ساعت 2:22 قبل از ظهر  توسط مهدي  | 

 

 

 

سهم ما از امشب یه آه بلند بود که اونم فدای سرت....................

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 2:7 قبل از ظهر  توسط مهدي 

 

خداوند چوپان من است

او مرا در مراتع سر سبز رها کرده

من را کنار آب تازه کشانده

او روحم را احاطه کرده

او مرا به سوی عدالت رهبری کرده

به نامش سوگند

اگر چه من از میان.....

سایه ی دره مرگ عبور میکنم

ولی از بدی نخواهم ترسید

چون تو با منی!

.

.

.

تو بهترین وسایل را برای من مهیا کردی

درست در جلوی چشمان دشمنانم

ذهنم را از مهربانی پر کردی

و قلبم را پر از معجون شهامت

نیکی و مروت همراهم خواهند بود

در تمام روزهای زندگیم

و من در خانه ی خداوند هستم

برای همیشه..................

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت 4:3 قبل از ظهر  توسط مهدي  | 

و سر انگشت درختان که همه رو به شماست

 

خوش خوشان کفش به پا می کردم

تا که از *سمفونی آهن و سنگ*

بگذارم به دل کوه قدم

تا به آواز خوش باد در آن

رود از خاطر دل، غصه و غم

غرق در فکر و خیال

مرغ اندیشه ی من زد پر و بال

.

.

.

جنگلی بود همه سبز میان دو نفس!

لحظه ای چشم فرو بند

مخوان باقی و بس.........

جنگلی بود همه سبز میان دو نفس

که در آن رهگذری بر لب جوی

دور او پر ز قفس!!!

به تبسم میگفت

( کرمی از دانش سبزش بچرید

و پشیمان ز خطایی که نمود او به الست

پیله را قبل سخن گفتن بست!)

رهگذر گفت: شگفتا که شما

آنچنان غرق خودید

که نبینید سر انگشت درختان که همه رو به خداست

( که همه رو به شماست)

که نبینید دو گل، عاشق هم

ناخودآگاه به خورشید تمایل دارند

قصه ها گفت ز شیدایی آب

که به شکرانه ی دریا شدنش

تا رسد هیچ ندارد او خواب

همزمان با وزش و هوهوی باد

من ندانم که چه گفت

که چنان حال بدان جمع فتاد

مرغکی در همه عمر

از سر صبح که کو کو میگفت

ناگهان بانگ برآورد که وای!

عاقبت یافتمش، او اینجاست

(کرم از پیله برون آمده بود)

خیره میگفت که وه!    او زیباست

.

.

.

گاو آوای غریبی سر داد

گاو میگفت شما!

و صد افسوس که من ، من بودم!

.

.

.

کفش ها را کندم

و از آن روز فقط میخندم

ادعایی که نمودم به الست

باورم نیست که.....

آن عهد شکست؟؟!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 دی1387ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط مهدي  |